روان شناسی کاربردی |
نویسنده: جک کنفیلد و مارک ویکتورهانس
ترجمه: سهیلا موسوی رضوی و دکتر ندا افتخار
داستاني هست راجع به يك دزد در زمانهاي قديم كه كت باشكوهي را دزديد. كت از بهترين پارچه درست شده بود و دكمههايي از طلا و نقره داشت. وقتي كت را در بازار به يك بازرگان فروخت، پيش دوستانش برگشت. دوست نزديكش از او پرسيد كه كت را چند فروخته است.
پاسخش اين بود «صد سكه نقره».
دوستش پرسيد: «يعني ميخواهي بگويي فقط صد سكه نقره براي آن كت باشكوه گرفتي؟» دزد پرسيد: «مگر از عدد صد بزرگتر هم هست؟» خيلي از ما نميدانيم چه بخواهيم يا نميدانيم چه چيزهايي موجود در اختيارمان است چون هيچوقت با آنها آنقدر آشنا نبودهايم، يا آنقدر از خود دور افتادهايم كه ديگر قادر نيستيم نيازها و خواستهاي واقعي خود را درك كنيم. بعضي از ما به قدري كرخ و بيحس شدهايم كه از آرزوها و خواستهاي طبيعي خود بيخبريم. ديگر نميدانيم چه ميخواهيم. بيشتر ما نميدانيم چطور بخواهيم. هيچوقت و چه زماني بخواهيم. ما نياموختيم چطور كساني را كه ميتوانند آنچه را ميخواهيم به ما بدهند. از يك بغل كردن يا اندرزي خردمندانه گرفته تا سفارش چيزي كه ميفروشيم، بشناسيم و خيلي از ما ياد نگرفتيم علائم غيركلامي را كه مردم به سوي ما ارسال ميكنند. از قبيل «من با تو هستم» يا «حالا نه» دريافت كنيم.
ترس هميشه از ناآگاهي سرچشمه ميگيرد. رالف والدوامرسون ما نميدانيم چه چيزهايي حاضر و آماده و ممكن هستند.
اكثر ما نميدانستيم كه ميشود بدون پول اوليه خانه خريد تا وقتي كه كتابهاي رابرت آلن را خوانديم. نميدانستيم كه ميشود نرخ بهرهي كمتري براي كارتهاي اعتباري تقاضا كرد تا وقتي كه سخنراني چارلز گيونز را شنيديم. نميدانستيم كه ميشود يك سرويس مجاني يا اتومبيل يا اتاقي ارزانتر در هتل درخواست كرد تا وقتي كه يك نفر به ما گفت ميتوانيم. اگر پدر و مادرمان به او ياد ندادند و ما در مدرسه ياد نگرفتيم و نمونهاش را در زندگي نديديم. از كجا ميتوانستيم بدانيم؟
وقتي عادت كنيد براي سير كردن خود يك تكه نان بخوريد. نميدانيد كه ميتوانيد يك بشقاب رشتهفرنگي بخواهيد. شما هيچوقت يك بشقاب رشته فرنگي نديدهايد. حتي نميدانيد كه وجود دارد. بنابراين خواستن آن كاملاً دور از طبيعت شماست. يك روز يا يك نفر بشقاب رشتهفرنگي را به شما نشان ميدهد يا راجع به آن ميخوانيد يا از كسي ميشنويد، تا بالاخره از وجود آن آگاه ميشويد و ديگر فقط يك خيال نيست و بعد يواشيواش به خود ميگوييد: «آهاي. من رشتهفرنگي ميخواهم». دكتر باربار ادي آنجليس نويسندهي كتاب «به كار گرفتن عشق مؤثر است» و «لحظات واقعي».
ما نميدانيم كه واقعاً چه مقدار نياز داريم و ميخواهيم اكثر ما از نيازها و خواستهاي واقعي خود بيخبريم، چون وقتي بچه بودهايم به ما كم محلي شده ا را طرد كردهاند يا خجالت كشيدهايم آنها را بيان كنيم. ممكن است به دليل مصرانه و مكرر از ما انتقاد شده باشد يا مسخرهمان كرده باشند، بنابراين درخواست نكردن بيشتر به ما احساس امنيت ميداد و كمتر ما را معذب ميكرد. ما به سادگي خواستهايمان را دفن كرديم.
بيان خواستههايمان زمان كودكيمان شايد دردهاي درمان نشده و نيازهاي تحقق نيافتهي زمان كودكي آنان را دوباره آشكار كرده باشد. ممكن است حتي به دليل اينكه پسر يا دختر بودهايم از ما بدشان ميآمد و ممكن است براي انتقام گرفتن از كسي كه در گذشته آزارشان داده، فرافكني كرده و ما را از چيزهايي محروم كرده باشند يا از انتقادهاي همسايگان يا اقوام از «لوس بار آوردن» فرزندانشان براي آسانگيري يا نرمش يا به دليل چنين «شل و ول» بودن ترسيدهاند.
دليلش هر چه باشد. اثر نهايي اين است كه ما ديگر احساس نميكرديم چه ميخواهيم زيرا خيلي دردناك بود. آسانتر بود در كرخي و بيحسي و بيعلاقگي فرو رفتيم. عاقبت در جواب «امشب ميخواهي چه كار كني؟» جوابهايي از قبيل «نميدانم» و «برايم فرقي نميكند» ميدهيم، وقتي از ما ميپرسند چه ميخواهيم. ديگر نميدانيم چه ميخواهيم.
ما نميدانيم چگونه بخواهيم
اكثر ما هيچوقت سر مشق يا دستورالعملي براي درخواست كردن واضح و مستقيم در خانه نداشتهايم. اكثر مدارس دروسي در زمينهي مهارتهاي ارتباطي ندارند كه به ما بياموزد چطور درخواستهايي مؤثر نماييم. آنچه ما بارها و بارها ديدهايم نقزدن ناليدن، گلهكردن، شكوه و شكايت بوده است. ما درخواستهاي كنايهآميز، همراه با ايما و اشاره و غير واضح را ديدهايم. ولي ارتباط مستقيم در مورد احتياجات، خواستها و تمايلاتمان نداشتهايم. اگر ما قبلاً اين مهارتها را نديده باشيم، آموختن آنها و وارد كردنشان در زندگيمان بسيار مشكل است.
رانهالينك «كسي به من چيزي نگفته بود. پدر من در تمام عمرش چيزي از كسي نخواسته بود. من هيچوقت نديدم او چيزي بخواهد. در خانهي ما چنين سرمشقي وجود نداشت. بنابراين من با اين بزرگ شدم كه مرد بايد روي پاي خودش بايستد».
حال چه پيش خواهد آمد اگر ميزان توجه به «من» كم شود؟ در اين مورد فرد استقلال، هويت و مسئوليت كنترل بر زندگياش را قرباني ميكند. زماني كه توجه به «گروهگرايي» از حد لازم فراتر رود، فرد تمام انرژي خود را صرف تأمين خشنودي و رضايت ديگري خواهد كرد و به جاي آنكه به عنوان يك فرد، مسئوليت رضايت خود را بر عهده بگيرد، ترجيح ميدهد مسئوليت آرامش و ارضاء عاطفي ديگري را مدنظر قرار دهد. در چنين شرايطي است كه در اثر پذيرش كليه مسئوليتها، در برابر واكنشهاي احساسي طرف مقابل بسيار حساس ميشود و بايد هر لحظه منتظر سرزنش، جر و بحث، درگيري و… باشد.
يكي ديگر از پيآمدهاي همبستگي افراطي، هماهنگي ساختگي و كاذب «ما» است. در اين صورت درگيري و نزاع كمتر اتفاق ميافتد، زيرا طرف سلطهپذير (زن يا مرد)، سلطهجويي ديگري را كاملاً ميپذيرد و هر دو طرف تظاهر ميكنند كه يك روح در دو بدن هستند و كاملاً موافق و همسازند. اشتياق و كوشش براي يكي شدن اگر چه يكي از آرزوهاي زوجها در سراسر جهان است، اما هنگامي كه از حد بگذرد و جانب افراط بپيمايد، اين همبستگي و همجوشي سبب حساسيت و ضعف خواهد شد. وقتي شخصيت دو نفر در يكديگر ادغام شود، جدايي برايشان به معني مرگ روحي يا جسمي است و چنانچه اين ادغام عملي شود، ديگر هيچ عاملي سبب بازگشت فرد به زندگي نخواهد شد، زيرا كاملاً خود را به فراموشي سپرده است.
همه ما نياز داريم كه هم «من» باشيم و هم «ما» زيرا تنها در اين صورت است كه احساس استقلال و همبستگي را كاملاً درك ميكنيم. اكنون بايد ديد ميزان اين فرديتخواهي و در عين حال همبستگي براي هر زوج چه اندازه است و يا حدود آن در شرايط متفاوت زندگي كجاست؟ شايد اساساًَ نتوان براي آن روشي كلي و هميشگي مشخص كرد و بايد هر يك از زوجها در زندگي مشترك پيوسته در حال برقراري تعادل بين اين دو حس باشند و آنگاه كه احساس كردند يكي از دو كفه ترازو بر ديگري سنگيني ميكند، براي برقراري تعادل، كفه ديگر را تقويت كنند. بدين ترتيب ملاحظه ميشود كه نميتوان براي ميزان اين تعادل حكمي قطعي و دائمي صادر كرد. متداولترين تلاش يا راهحل براي برقراري آرامش كه معمولاً ناخودآگاه توسط زوجها انجام ميپذيرد اين است كه زن بر مرد تكيه كند، ضعف نشان دهد، سلطهپذير باشد و مرد به تكيهگاه بودن تظاهر كند و قدرت و سلطهجويي نشان دهد (بازي تعقيب زنان، گريز مردانه).
چنانچه در ارتباط با همسر خود پيوسته عصباني و آشفتهايد و اين هيجانات هر بار به صورت مزمن و جدي خودنمايي ميكند، ممكن است بيانگر اين پيام روشن باشد كه «من» شما ضعيف شده است و بايد براي تقويت آن اقدام كنيد. به عبارت ديگر، در صورت ناديده گرفتن آن به تدريج به خودفراموشي دچار ميشويد. بنابراين بايد در رفتار خود تجديدنظر كنيد و دقيقاً بدانيد چه ميخواهيد، چه احساسي داريد، به چه ميانديشيد و اصولاً چه چيزي بر وفق مرادتان نيست! هر چه بيشتر به «منِ» خود بپردازيد، ارزش خود و دوستي و همزيستي با ديگري را بيشتر درك ميكنيد. بايد بدانيد همبستگي و همسويي به معناي «يكساني» و در ديگري حل شدن و يا ناديده گرفتن خواستههاي خود نيست، همان طور كه توجه به فرديت خويش هم به معناي فاصله گرفتن از ديگري و در انزوا زيستن نخواهد بود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|